ابر

آلوده ام به تو

چون ابری

که به آسمان

برمیگردی

ابرها را پاک می کنی

خانه ام بخار میشود

یک لنگه در

 باقی می ماند که

 باز نمیشود

 

/ 4 نظر / 4 بازدید
marjan

سلامی داغ و سوزان همچو اشعاری که بر دیوارهایت نصب هستند دلم تنگ است… ببین امشب قدم در کوچه باغت می گذارم تا که شاید حس عشق و شعر و مستی بار دیگر خاطرم را پر کند از شور شیرین غزلها ببین کوچه… تمام حس خود را باختم من کسی دیگر مرا شاعر نمی داند به جز آنها که می دانند تمام تار و پودم را به شعر شاعرانت می زنم پیوند همین هایی که دلخوش می شوم با خواندن اشعار زیباشان مرا بار دگر کوچه میان خود به بر گیر و دستم را به گرمای پر از مهر و امید خود پذیرا باش و شعرم را به دیوارت بیاویز دلم تنگ است باشد که قدم در کوچه باغ شعر آرامم کند باز…

حسن آذری

سلام. خانم شیر محمدی شعر خوبی خواندم.

محسن

سلام من امشب اتفاقي به وب سايت شما دسترسي پيدا كردم. شعرهاي زيبايي در وب شماوجود دارد نمي دانم سراينده اش كيست ولي در تمامي شعرها نوعي غم وجود دارد چرا؟

فرشید ذوالفقاری

خوب بود آفرین