زن

دستهایش
 
مرا لمس میکردند
 
 
و در من زنی متولد می شد

  
که لب نداشت
 
 
و آوازی که برقصاندش از

  
عشق

  
 زن که نیمه بود

  
از پشیمانی
 
 
 و یاس
 
...........
دفن می شد

  
در جاهلیت عرب


 پیکرش
 
 چون دوشیزه ای ناکام
 
 
....

 زنی که درد نمیکشید
 
 وگورستانی سرد در قلبش

 خوابیده بود

 و مرگ زیر ناخن هایش

 می غلتید!
 
 
/ 5 نظر / 9 بازدید
محمد علی

با سلام و عرض ادب[لبخند][گل] میخواهم برایت تنهایی را معنی کنم! در ساحل کنار دریا ایستاده ای , هوای سرد , صدای موج انتظار انتظار انتظار ... ... به خودت می آیی , یادت می آید دیگر نه کسی است که از پشت بغلت کند , نه دستی که شانه هایت را بگیرد , نه صدای که قشنگ تر از صدای دریا باشد اسم این تنهایی است...[لبخند][گل] http://asemondelamgerefte.persianblog.ir/دلم گرفته آسمان http://daryayedastan.persianblog.ir/داستان های کوتاه(عشق)

زیتا رضایی

سلام بانو شعرهای زیبایی از شما خواندم میدانید بانو اسم شما مرا یاد دوستی انداخت که داستان نویس است و من سالها پیش با او در انجمن سینمای جوان آشنایی داشتم/سر جلسه داستان خوانی با آقای گلشیری/نمی دانم شما همان دوست گرامی هستید یا نه/ولی هرچه قلم تان نویسا باد[گل]

قلندری

خانم محترم و بزرگوار لطفن به من سر بزنید . ممنونم .

بهنام

با سلام با احترام دعوتید به خوانش شعرهای " بیراهه ها " ، " برای هملت " ، " برای امیر کبیر " و نقد آن با سپاس

زهرا

سلاااام دوستم شعرت و خوندم . مرسی .[لبخند][ماچ]