بعد از زندگی....

آرزوی آغشته به نفسهایت

سر ریز شده از توانم....

تحملی 

که لبابم می کند

از اندوه

سکوتم را خراشیده

بی تردید,

اینجا

از عشق ,سخن گفتن

آبرویی بر باده رفته می خواهد

وذهنی خالی از اعداد

تا روی زندگی حساب نکنی.......

/ 7 نظر / 13 بازدید
سحر

درود بر دوست مردادی خودم[نیشخند] خوبی سحر جونم؟[قلب] یه کم دیر شده اما تولدت مبارک[قلب][گل] میدونستی آدما دو دسته هستن:اونایی که متولد مردادن و اونایی که "آرزو" دارن متولد مرداد باشن![مغرور][عینک][خنده][قلب] و مرسی از نظراتت...[گل][گل] شعرت هم خیلی زیبا بود...[گل][گل]

تن ها

خیلی قشنگه مثل همیشه و من گله مند که چرا اینها رو فقط توی وبلاگ می نویسی گناه کسایی که نت ندارن چیه که این شعر هارو نخونن...

سمیرا

سلام سحر جون [لبخند] بله عزیزم اینجا عشق رو به دار می آویزند و عاشق رو سرمیبرند !!! اما همیشه باید عاشق موند و با عشق زندگی کرد و از هیچ نهراسید نازنین من . خیلییی دلم برات تنگ شده ( به قول بعضیها - هوارتا !!!! ) [چشمک]

غریب اشنا

همه می پرسند: چیست در زمزمه مبهم آب؟ چیست در همهمه دلکش برگ؟ چیست در بازی آن ابر سپید؟ روی این آبی آرام بلند که تو را می برد اینگونه به ژرفای خیال؟ چیست در خلوت خاموش کبوترها؟ چیست در کوشش بی حاصل موج؟ من به این جمله نمی اندیشم من مناجات درختان را هنگام سحر رقص عطر گل یخ را با باد نفس پاک شقایق را در سینه کوه صحبت چلچله ها را با صبح نبض پاینده هستی را در گندم زار همه را می بینم می شنوم... من به این جمله نمی اندیشم به تو می اندیشم ای سرا پا همه خوبی تک و تنها به تو می اندیشم... همه وقت همه جا من به هر حال که باشم به تو می اندیشم تو بدان این را تنها تو بدان...

محمود

سلام نمی دانم چرا صفحه ی کامنت برای بازشدن اذیت می کرد؟ نمی دانستم تولدتان بوده، صمیمانه تبریک می گم و امیدوارم هر روز پرانرژی تر از دیروز باشید. آره، از عشق سخن گفتن در این روزگار بی عشق آبرویی بر بادرفته می خواهد وگرنه بی آبرویت می کنند پاینده باشی

مینا

دهانت را می بویند مبادا گفته باشی دوستت دارم دلت را می پویند مبادا شعله ای در آن نهان باشد روزگار غریبی است نازنین و عشق را کنار تیرک راهوند تازیانه می زنند عشق را در پستوی خانه نهان باید کرد شوق را در پستوی خانه نهان باید کرد روزگار غریبی است نازنین