تعفن تنهایی

پاره پاره های این داستان

جای خالی ترا

 وصله نمی زند 

 شاعری ,

 کنار پنجره

شعرهایش را دود می کند

و تمامی قوانین جهان

 منسوخ می شود

دست بردار

و زمان را

در همین نقطه متوقف کن

در این شهر

کسی تو را به یاد نمی آورد

تنهایی ات را استفراغ کن

این سنگفرشها

به تعفن تکرار این داستان

 عادت کرده اند

 

/ 26 نظر / 4 بازدید
نمایش نظرات قبلی
محمد پوردامغانی

باريکه اى از خيال جارى مي شود تا زنى که باد را حتى به نماندن سوگند مى دهد پر شود از آوازى نو سحر که بر اين ابريشم شبنم مى بارد ... ... این را بی مقدمه و بی آنکه بیندیشم در شعر نو برای تو نوشتم . نخواستی حذفش کن.

سیدحسینی

سلام خانم محمدی شعر روان و منسجمی خواندم ... شعرتان به خوبی حرکت می کند و زیبایی جالبی دارد ... در خصوص پایان بندی شعر با آقای انصاری موافقم. [گل]

تی تی

با تو آشنا می شوم وقتی که چون غریبه ای از روی اتفاق از پیاده روی عبور می گذریم ... وقتی که برگشتم

شایان

اینبار هم لطیف و نازک سروده ای بخصوص در قسمتهای میانی و انتهایی نگاهت را دوست دارم و بیشتر به ساختار سازی که در عین لطافت توجه خاص داری موفق باشی

- بهنام جعفری -Behnam Jafari

تمام ساختمان عالم پنجره ای است که رو به مشرق گشوده شده است . همه رخت های تر خود را که از جریان آب بازیِ هوس خیس شده است در برابر خورشید پهن می کنند . تازه خورشید مهتاب کمرنگی در ایوان الهی است . اگر برق تجلی خدواند متعال با تمام زیبائی به کابل های جهان وصل شود ، فیوض همه ی موجودات جهان خواهد پرید . جهان تاب تماشای جمال یار را ندارد . مثل اشک در مقابل چشمانت ذوب خواهد شد .

صادق چوگاني

سلام خانم شير محمدي الان كار روان تر شد و يكدست شده است و به نظر من كار خوبي هستش و از حالا به بعد شمشر نقدم را عليه شما تيز تر خواهم كرد البته به عنوان يك مخاطب عام جسارت به ناقدان بزرگ نشود

محمود

سلام نمی دانم چرا گفته اید"وصله هایی که در اولین سطر بر جانمایه این شعر زده ام.......گویا است ". درست است که الان شعر روانتر از قبل شده ، اما قبل از این دستکاری و ویرایش، چند بند ابتدایی انصافا گنگ و بی معنا بود. همچنان منتظر اشعار نابتان هستیم پاینده باشید خانم شیرمحمدی