پرنده ای که پریده است

از چشمانش

پرنده ای می پرد

قفسی جا می ماند

درون سینه

بی آنکه آوازای

زمستان از رگهایش می وزد

استخوانهایش

قفل می شوند

لبخندی

گیر می کند پشت دندانهایش

در چشمهایش برف می بارد

در موهایش

بی آنکه

 نقطه ای

 حتی

 یا رد پایی

 از پرنده ای که پریده است.

/ 6 نظر / 5 بازدید
نویسنده کوچولو

بــار ها بازی با قلم را تجربه کردم اما همیشه ایــن قلم بود که تصویر نقاشیه از بازی های زمانه شد! ~~~~~~~~~~~~~~~~ با دلنوشت یه جِس پاییزی منتظرتم...!

محمد

با سلام و عرض ادب...[گل] با چند مطلب جدید منتظرتان هستم موفق و موید باشید. دلم گرفته آسمان http://asemondelamgerefte.persianblog.ir/ داستانهای کوتاه http://daryayedastan.persianblog.ir/1390/7/ کاش می شد بچه بودم غمی نداشتم شبا راحت چشامو رو هم می ذاشتم می خوابیدم خوابای ساده می دیدم آدما رو ، همه آزاده می دیدم توی دنیای قشنگم ، نه غمی بود و نه دردی نه دل تنگی و نه خونه ی سردی واسه من دیدنی بودن شاپرک ها وقتی که پر می کشیدن سوی گل ها سوار اسب خیالم تا دل ابرا می تاختم میون ستاره ها خونه می ساختم می شدم همسایه ی خورشید زیبا از تو آسمون می رفتم توی دریا مثل ماهی توی آب سفر می کردم از تموم دریاها گذر می کردم خبر از جنگ بزرگترا نداشتم توی سینه ها گل امید می کاشتم رو لبام ترانه ی مهر و وفا بود دل کوچیکم پر از عشق ِخدا بود [لبخند][گل][گل][گل]

لیلا حکمت

پرنده ای که پریده است ... . . سحر عزیز ، شعرهایتان را خواندم . با احترام

غزال مرادی

پرند ه ای که پریده است وقفس توی چشمهایش هنوز مانده است زیبا بود

فرشید ذوالفقاری فرد

باریکلا خوب بود مثل همیشه[لبخند]

marjan

سلام سحر جان این یکی از بهترین شعرهات بود به نظرم....