عطر تنت

و هوایی که می بلعم

 بوی ترا می دهد

افکارم

 یکی بعد دیگری

از پای می افتند

و من بوی ترا می بلعم

وسیگارت

وعطری که بوی ترا می دهد

 شش هایم را

سیراب می کند

به یاد می آوردم

تمنای همآغوشی لبهایم

 با طعم سیگارت

با این همه

لبهایت را

 از من دریغ می کنی

و من دود می شوم

می نشینم روی پالتوات

تا اطلاع ثانوی......

می روی

و مرگ من با رفتنت

در تعادلی دوسویه

زندگی را هجی می کنند

دیوانه ات می شوم

سیگار می کشی

و می گویی درمان من یک پنی سیلین است

سیگار می کشی

و اسیرم می کنی

و نمی دانی

گرمایش چقدر بوی ترا می دهد

آزاد می شوم

زندانی آزاد دیده بودی؟

/ 5 نظر / 44 بازدید
غزال مرادی

سحر این شعرت فوق العاده بود ترکیب های شاعرانه ای داشت

آره زندانی آزاد دیدهام یعنی شما نمیبینی؟ما همه زندانی ها یه آزادیم و چه دردناک است آزاد بودن و در بند بودن و در عین آزادی شکنجه شدن آه از بهانیه روزگار دراز

vahid

سلام مرسی از وبت خیلی خوب بود