محکوم ابدی

برگشتم بگویم

چند سال گذشت

و کوچه ای که بن بست بود

پدر بزرگ که سهم بزرگی از زندگی بود

شاعری که شبیه سرگردانی بود

بی قصه هایش تمام شد

و دردی برهنه بر قلبم آرمید

دل خوش کردم

به ترانه های شکسته پیرزنی  

که شعرهایش

٨۶ سال سکوت کرده بودند

وچه فرقی می کند

پیرزنی باشی یا مردی ۴۵ ساله

وقتی بیش ازتمام شهر

 دردکشیده باشی

و پاهایت از تورم شکنجه های حقیقت

باد کرده باشد

دردآورترین قسمت این قصه

 این است

 که درمانت

 زالو های کف این رودخانه باشد

و سهمت

تکه ای از آفرینی

که بی سبب

از گوشه لبی

, به نخوت, 

افتاده باشد

و تو می فهمی

٨۶ سال

بهانه کوتاهی بوده است

رهایی در کار نیست

و عشق........

 زندانی

ابدی است

 

/ 7 نظر / 4 بازدید
علی

عشق، کلید رهایی ... نمی دونم چرا زندون می خوننش خیلی ها ...

غزال مرادی

سلام سحر این شعرت خیلی به دلم نشست چقدر تند تند شعرای قشنگ می نویسی این شعرت همه ی پتانسیل های شعر خوبو داشت موضوع محتوا. شاعرانگی خوبه که تارسیدی یه شعر قشنگ نوشتی وآپ کردی اینو سیو می کنم تا چند بار بخونمش

ر د ک

[لبخند][گل]

صادق چوگانی

آفرین من لذت بردم بعضی از سطرها ومن کشف خوبی در آن دیدم مانند پاهایت از تورم اما بعضی از سطرها هم کاری انجام نشده بود و بدون ایهام بود

یه شعر محشر : عاقل مباش تا غم ديوانگان خوري ديوانه باش تا غم تو عاقلان خورند

شکلات تلخ

محکوم ابدی عجیب تکان دهنده بود. عجیب زیبا .عجیب غمگین .[بغل]