زندگی سگی

زخم این قلاده کهنه است

و زوزه های من

امنیت شمارا تضمین می کند

 استخوان مرا پس بدهید

من پیراهن یوسف را نمی درم

و عوضش آزادی ام را

از دست می دهم

استخوان مرا پس بدهید

وفاداری من

بوی گند نان می دهد

و غریزه هایم

در من خرناسه می کشند

من به استخوانهای شما

می اندیشم

و زندگی را

 از بوی تعفنش می شناسم

/ 31 نظر / 4 بازدید
نمایش نظرات قبلی
کامبیز منوچهریان

سلام. خیلی زیبا بود. حتی تلخیش هم زیبا بود. من هم به روزم و منتظر حضور شما هستم. با احترام.

behroozraha

قشنگ بود به امید یافتن زندگی خوش بو

امین

[دست]

سهراب ساعی

سلام سحر عزیز خوب هستی؟؟؟ امیدوارم خوب و سلامت باشی شعرت تلخ اما در آن حقیقتی نهفته است.زندگی واقعا بوی تعفن می دهد.آن هم زندگی ما ایرانیان. اما امیدوارم گرد غم و غربت از دلت پر بگیرد همیشه به رحمت خدای بزرگ اطمینان داشته باش ممنون و موفق باشین [گل][گل][گل]

امی نامیری

شاید اگر شاعر تلخی زندگی پیرامونش را به سخره می گرفت،کنایه می زد و زندگی سگی را به نیش زبان خویش می کشید؛شعر انقدر غمگین نمی نمود. یک جا البته رگه ای از طنز دیده می شود که به جاست و خوب به خورد شعر رفته است:(و زوزه های من/امنیت شمارا تضمین می کند). ممنون بابت شعر خوب شما.

صادق چوگانی

سلام یوسف را گرگ درید نه سگ

بهنام

زیبا خداااااااااااااااااااااااااااااااست