بنشین ...مرو...

بیا بنشین روبروی من

قضاوت نکن

حرف نزن

فقط نگاه کن چه بارانی

از دیده  ام به دستانت می بارد

محض رضای آسمان

این گلدان خسته پاییز زده را

جدی بگیر

و گلی که نیمه است از زندگی و مرگ

هنوز آفتاب را محق است

دست از خود خواهی بردار

اگر آفتاب بیدریغی باشد

چشمانت

بچه می کند مثل قناری و تیهو

به همین سادگی

و شبنم زلال برگ هایش

برای زنبورهای عسل

باور سبزینه شیرین زندگی است

دهانم تلخ است

بیش از این مرا

 به تلخی این گریه مسپار

/ 2 نظر / 5 بازدید
نسترن

[چشمک]بیا بنشین روبروی من قضاوت نکن [گل][گل][گل][گل] چقدر زیبا !! مگه میشه روزی بگذره و قضاوت نکنیم مگر میشه روزی بیاد و بره و مورد قضاوت قرار نگیریم؟ مرسی سحر عزیزم روز به روز عالی تر میشه شعر هات من هنوز سر قولم هستم هاااااااااااا

zane...

هیهات چشمان خسته ام را دیگر مجال تماشا نمانده است برگیر از دهانم گلبرگ وبرگهای سوخته را برگیر تا نعره ای به وسعت هستی بر آورم[گل]