حرفهای ناگفتنی

تشویش این ستاره های لرزان

به حرفهای ناگفته ما می ماند

در شبی که سرد بود

وتو

پیاده به آسمان آمده بودی

تا روح عریان مرا

از اعماق این سیاهچالها بدزدی 

آرام باش

 شهابها 70 سال پیش

همه خطوط شیری را آتش زدند

و اینک

 آسمان رازهای ناگفته بسیار دارد

/ 5 نظر / 12 بازدید
من

و من اینک تنها تو را برای شنیدن مهمان می کنم !

ر د ک

قشنگ بود [لبخند][گل]

در حضور واژه های بی نفس صدای تیک تیک ساعت را گوش کن شاید مرهم درد ثانیه ها را پیدا کنی

نسترن

جالب بود ولی خیلی این شعرت رو درک نکردم با اینکه چند بار خوندم منظورم این نیست که خوب نیست.نمیدونم ....من نتونستم درک کنم احساس کردم یک جور بازی با کلمات انجام دادی مثل : سلاخه سیاهچالها.نمیدونم مفهومش چیه