تقدیر

برای بهانه های روزمره ام

دلیل بیاور

من بعد 30 سال

هنوز به زندگی عادت نکرده ام

بگو دلتنگی ام از

پنجره های کودکی ام چه می خواهد

با این همه سنگ؟

اشکهایم را پاک کن

و با آب نباتی مرا گول بزن

و نگذار بفهمم

مادرم مرا به تقدیر سپرده بود

 

/ 9 نظر / 11 بازدید
شوخي شوخي

خانه دوست ؟؟؟ من دلم مي خواهد خانه اي داشته باشم پر دوست کنج هر ديوارش دوستهايم بنشينند آرام گل بگو گل بشنو هر کسي مي خواهد وارد خانه پر عشق و صفاي من گردد يک سبد بوي گل سرخ به من هديه کند شرط وارد گشتن شست و شوي دلهاست شرط آن داشتن يک دل بي رنگ و رياست بر درش برگ گلي مي کوبم روي آن با قلم سبز بهار مي نويسم اي يار خانه ما اينجاست تا که سهراب نپرسد ديگر خانه دوست کجاست؟؟

ali30bil

hesse ghashangist in hesse adat kardan latiftarin hessi ke mitoonim too adama ijad konim

امير

سلام خيلي وبلاگ باحالي داري حتما بازم ميام دمت گرم با مطالب جالب و عکسهاي باحال آپم خوشحال ميشم سر بزني فعلا باي

یونان

مرسی سحر عزیز تشکر مرا بپذیرید کاراتم عالی بود واقعا عالی

محمود

سلام این شعر شما عجیب به دلم نشست. من هم هنوز بعد سی سال به زندگی عادت نکرده ام. دلتنگ روزگار کودکی ام... پاینده باشید

زن اندوهگین

سلام .بسیار نافذ بود انگار همیشه دردهای مشترک هست.افسوس که زمان به عقب برنمیگردد ...تقدیرمان چگونه رقم خورد؟! هنوز به زندگی عادت نکردم چرا که دنیا زندانبان من است[گل][گل]

زن ...

حقیقتا روحم به درد اومد فقط دارم با چشمای خیسم نگاه میکنم به نوشتت و خودم رو در اون میبینم وتمام هجم دردم رو . واقعا نوشته هات رو دوست دارم ویک حس غریب ولی اشنا... برای همه و پدر بزرگتون هم ارزوی سلامتی دارم.[گل]

ر د ک

"اشکهایم را پاک کن و با آب نباتی مرا گول بزن" خیلی زیبا بود.