روح مکشوف

نازکانه هایت راپیراهنی

می پوشانم از حریر

چنان که شراب معصومیتت

زمهریر روح مرا

در حصار کالبدی آهنین

ذوب کند

وهر چه شوق می آفریند

پیشاپیش

نجابت هوس انگیزت

از پای در آید

چونان که

نه جسمی در کار بماند

نه روحی در انکار............

/ 5 نظر / 4 بازدید
ایرج اعتمادی

سحرخانم رمانم تموم کردی یا فکر کنم بخش دو و سه اش گیر کردی از این دو بخش که بگذری بقیه ش همان زاویه دید اول شخص استفاده شده تا پایان جلد دومش زنجیرهای دلتنگ... و بی تعارف من از شعر های تو لذت می برم. همیشه میام می خونمت اگرچه بعضا ردپایی نمی گذارم. سبز باشی دوست عزیز

ر د ك

[لبخند][گل]

غزال مرادی

از دست کیبوردهای من که همیشه سرعتشون از دستم کمتره دوراس تو شعرت تاثیر داشته نه فکر نکنم این نظر قبلی روهم خصوصی کن خودمم نمی دونم چی نوشتم

محمود

سلام شعر، سنگین بود و نه چندان روان. هنوز هم این پنجره، تسکین دهنده دلی است که همچون بره ای سردرگم، خودش را به در و دیوار زمان می کوبد و ...