چشم براه باران

من زنده به گور می شوم بعد از تو/ تو مرده پرست می شوی بعد از من

من دلم می گیرد

 آسمان آبی نیست

رنگ آدمها  زرد

یاخاکستری تیره متمایل شده به رنگ سیاه

 یا برنگ لجن چرک شده با

بوی تعفن ,نفرت

و نظرهاشان تنگ

با افق های چه بسیار کوتاه

 دستشان هم شده چون چوب

خشک و بی احساس است

چه شده بر سر این کوی دغل

چه فروشند به شک

غیر افیون و گناه چه  دهند هدیه بهم

دیو سیرتی و تهمت و بهتان اینجا

 چه دکانی دارد 

وچه بازاری گرم

آدم اینجا وهمی است, خواب آلوده , اسیر

دست بسته و پا بند شده

 ته زندان فراموشی و تکرار روزی از نو

 ببریدم ببرید

این همه سردی را جان من تاب ندارد بخدا

و مرا مگذارید

 ته زندان مخوف زندگانی  تنها

نوشته شده در ۱۳۸٧/٩/٢ساعت ۸:٥٥ ‎ب.ظ توسط سحر شیرمحمدی نظرات () |


Design By : Night Skin