چشم براه باران

من زنده به گور می شوم بعد از تو/ تو مرده پرست می شوی بعد از من

پرسه زنان

 تمام تنهایی خویش را

در خلوت این خیابان سوت می زنم

عادت کرده ام به خالی نگاه عابران

و تنه زدنهای بی التفات خالی از بخشش

 رازسر شکسته  این سنگفرش های قدیمی

صدایم را زخمی کرده است

 ردپای هیچ پرنده ای بر خیال خیس این گذر هم نیامده انگار

آخرمگر کجای این سرزمین ایستاده ام

ک باید این همه تابلوی عبور ممنوع را

در قدمگاه باورخود نصب کنم؟

نوشته شده در ۱۳۸۸/٢/۱٥ساعت ۱٢:۱٠ ‎ق.ظ توسط سحر شیرمحمدی نظرات () |


Design By : Night Skin