چشم براه باران

من زنده به گور می شوم بعد از تو/ تو مرده پرست می شوی بعد از من

دوستانی که تا به اینجا وبلاگ را همراهی کردند برای آرامش روح او دعا کنند!

نوشته شده در ۱۳٩۱/۱٢/٢۸ساعت ۱:٢٤ ‎ق.ظ توسط سحر شیرمحمدی نظرات () |

دنیا

چهارشنبه بود

همه چیز در آتش سوخته بود

و کسانی که از یکدیگر

 پریده بودند

زرد بودند

بعضی

 از درون ,

شعله می کشیدند

و بعضیی یکدیگر را دود می کردند

و زندگی

در برخی

خاکستری سرد بود

دنیا

چهارشنبه بود

و زندگی

هرجا شعله می کشید

آدمی منفجر می شد

از هم

میگریختیم

و از ترسیدن یکدیگر

لذت می بردیم

دنیا

چهارشنبه بود!

 

نوشته شده در ۱۳٩۱/۱٢/٢٢ساعت ٩:٤٢ ‎ب.ظ توسط سحر شیرمحمدی نظرات () |

روزی که تمام  میشود

لابلای موهایت

زیر پلکت

روی پوستت

نشسته است

و جملاتی که  گفته ای

روی لبهایت جا مانده

حتی وقتی

کسی

تو را

از دور بوسیده باشد!

 

 

 

نوشته شده در ۱۳٩۱/۱٢/٢٢ساعت ٢:۳۸ ‎ق.ظ توسط سحر شیرمحمدی نظرات () |

گاهی

فراموش می کنم

باد

مردی سرکش است

که امروز عاشق می شود

با موهایت

بازی میکند

فردا

از پنجره

می گریزد

و پرده ای که تکان می خورد

از رفتنش

گریسته است

نوشته شده در ۱۳٩۱/۱٢/٢ساعت ۱۱:۳٩ ‎ب.ظ توسط سحر شیرمحمدی نظرات () |

شهر را

تکه تکه می کنم

تکه های بزرگ

و

 زنهای بلوند

برای تو

تکه های کوچک

آدمها

خیابانها

کفش ها

کافه ها

.....

برای من

که تنهایی را قاب کرده ام

گذاشته ام روبروی پنجره

و صدایی

که دیگر صدایم نمیکند

را

گوش می کنم

 

نوشته شده در ۱۳٩۱/۱۱/٢۱ساعت ۱:٠٤ ‎ق.ظ توسط سحر شیرمحمدی نظرات () |

کسی

مرا وارونه میکند

حرفهایم را

شناسنامه ام

و من

از اول بدنیا می آیم

و بلند بلند می خندم

دستهایم را باز می کنم

پنج پرنده

از انگشتانم پرواز میکنند

و سرنوشتم

خطوط کوتاهی که دیگر

برای رسیدن

ادامه پیدا نمی کنند

و چیزی که مرا از اول

می سازد

یک رشته موی سپید است

که در گیجگاهم

تاب می خورد

و

دستهایی

که مرا در آغوش می فشارد

تا گرمم شود!

 

نوشته شده در ۱۳٩۱/۱۱/۳ساعت ۱۱:٥٦ ‎ب.ظ توسط سحر شیرمحمدی نظرات () |

از اینجا رفته ام

و لباسی که از من

بر تن این جالباسی مانده است

هنوز بوی ترا میدهد

 

 

 

 

نوشته شده در ۱۳٩۱/۱٠/۱٤ساعت ۱٢:٠٠ ‎ق.ظ توسط سحر شیرمحمدی نظرات () |

دستهایش
 
مرا لمس میکردند
 
 
و در من زنی متولد می شد

  
که لب نداشت
 
 
و آوازی که برقصاندش از

  
عشق

  
 زن که نیمه بود

  
از پشیمانی
 
 
 و یاس
 
...........
دفن می شد

  
در جاهلیت عرب


 پیکرش
 
 چون دوشیزه ای ناکام
 
 
....

 زنی که درد نمیکشید
 
 وگورستانی سرد در قلبش

 خوابیده بود

 و مرگ زیر ناخن هایش

 می غلتید!
 
 
نوشته شده در ۱۳٩۱/٩/٢۳ساعت ۱٠:۳٧ ‎ق.ظ توسط سحر شیرمحمدی نظرات () |

 ستارگان

از ما دور می شوند

و ما در محورهای هندسی عجیبی

خورشید را دور می زنیم

و با خود هزار سال نوری

فاصله می گیریم

اینطوری

بهتر است

فکر میکنیم

در سیاره های دیگری

آب پیدا می شود!

نوشته شده در ۱۳٩۱/٧/٢٠ساعت ۱۱:٥۳ ‎ق.ظ توسط سحر شیرمحمدی نظرات () |

خوشه های انگور

در دهانم

مست می شوند

این شعر ها

هفت ساله اند

بانو!

 

نوشته شده در ۱۳٩۱/٧/٧ساعت ٢:٠٠ ‎ق.ظ توسط سحر شیرمحمدی نظرات () |

سایه ای

روزهای مرا 

روی زمین  پهن میکند

به آفتا ب

دم غروب می مانم

که برای خودش خون

گریه می کند!

 

نوشته شده در ۱۳٩۱/٦/۱٢ساعت ۱٢:٤٠ ‎ق.ظ توسط سحر شیرمحمدی نظرات () |

جا میگذارم

پاهایم را

در خانه ات

بازگشتن

به سوی تو

بال پرواز می خواهد

نوشته شده در ۱۳٩۱/٥/۱۸ساعت ۱:۳٩ ‎ق.ظ توسط سحر شیرمحمدی نظرات () |

زنی از  نیمه شروع  میشد 

و حرفهایش

در نیمه, تمام

موهایش

ریسمانی که از زیبایی 

آویزانش می کرد

زنی نیمه

که شکل دیگری از خودش را

از لیوانی

سر می کشید

اینگونه

مرگ را از

 اول شروع کرده بود

و زندگی را

در نیمه

تمام

 

 

نوشته شده در ۱۳٩۱/٥/۱٦ساعت ۱٢:٢٢ ‎ق.ظ توسط سحر شیرمحمدی نظرات () |

خانه من

روی آب است

و آبهای  آزاد

در  آن جاریست

در

لیوانم

کتابخانه ام

شعرهایم

لباسهایم

کفشم

 

نوشته شده در ۱۳٩۱/۳/۳۱ساعت ۸:۳٠ ‎ب.ظ توسط سحر شیرمحمدی نظرات () |

دریا

از من بر می گردد

و گوش هایش را

می ریزد

روی ساحل

شاید

صدایت را شنیده باشد

ماهی!

نوشته شده در ۱۳٩۱/۳/٢۸ساعت ۱:٤٩ ‎ق.ظ توسط سحر شیرمحمدی نظرات () |


Design By : Night Skin