چشم براه باران

من زنده به گور می شوم بعد از تو/ تو مرده پرست می شوی بعد از من

از خوابهایم بلند میشوی

کتاب را برمیداری

می گویی :سلام

به شعرهایم که

درد می کنند

صورتم را ورق می زنی

زخم میکندکلماتم

 انگشتانت را

بیدار می شوم

به در میزنم

دیوار باز میشود

می افتم از عکس هایت

به ته زندگی

قاب می کنی

فروپاشی ام را

می چسبانی

روی دیوارهای کوچه

حالا

من یک زن خیابانی ام!

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱۱/۸ساعت ۱:٥٢ ‎ق.ظ توسط سحر شیرمحمدی نظرات () |

آلوده ام به تو

چون ابری

که به آسمان

برمیگردی

ابرها را پاک می کنی

خانه ام بخار میشود

یک لنگه در

 باقی می ماند که

 باز نمیشود

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱۱/٥ساعت ۱:۳٤ ‎ق.ظ توسط سحر شیرمحمدی نظرات () |

باد

پنجره ام را باز می کند

پروانه ای

خودش را از خوابهایم

حلق آویز می کند

بیدار می شوم

چون شبگردی دیوانه

تمام شهر را

دنبال بالهایش می گردم

فراموشی

اینگونه اتفاق می افتد

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٠/۱٢ساعت ٤:٤٧ ‎ب.ظ توسط سحر شیرمحمدی نظرات () |

 سرما

  از پاهایم لیز می خورد

 و دستهایم

  انگشتانت را

 در لباسم چال میکنند

 پرنده هایی

  در گرمای سینه بندم

 بغ بغو میکنند

 و

 دندانهایت را

 شیر میدهند

چشمانت آتشم میزنند

  بوی آتش می گیرم

 به دامنت می زنم

خیس می شوی

 و بوسه ای طولانی

 دوباره

 از نو

 به تکرار ...

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٠/٢ساعت ٤:٥٦ ‎ب.ظ توسط سحر شیرمحمدی نظرات () |

کسی می ایستد

روبروی ماه

و فکر می کند

...!

کسی که فکر می کند

ماه را می بیند

...

روبروی چه کسی

ایستاده است؟

نوشته شده در ۱۳٩٠/٩/٢۸ساعت ۱:۱٠ ‎ق.ظ توسط سحر شیرمحمدی نظرات () |

چشمها

باید اتفاقی ,  باشند

تا عکس خوبی

از آب در بیاید

لبخندی گیر میکند

لابلای این شعر

قفل می شوند دندانها یم

کسی در درونم درد میکشد

سرم گیج میرود

می افتم

کلمات وارونه لبهایم را می لرزاند

دهانم باز می شود

سکوت سر می خورد

از حنجره ام

مرگ ادامه این شعر لعنتی است

close up

 درگذشت الهام اسلامی و غلامرضا بروسان را به تمام اهالی ادبیات تسلیت میگویم..گاهی پیش از برگریزان دلم پرپر میشود...مثل اینبار!

نوشته شده در ۱۳٩٠/٩/٩ساعت ۱۱:٠٦ ‎ب.ظ توسط سحر شیرمحمدی نظرات () |

صداهایی

در رفت و آمدند

در می زنند

یادداشت می گذارند

باز می گردند

فراموشت می کنند

صداهایی

در رفت و آمدند

عزیزم

این یادداشت نیست

نوعی آواز است

که فقط می توان آن را نوشت:

دوستت دارم

بلند بخوان!

 

انسان زمانی خود را می شناسد که به مرزهای خود می رسد   پائولو کوئیلو

نوشته شده در ۱۳٩٠/۸/۱٥ساعت ۱۱:۳٩ ‎ب.ظ توسط سحر شیرمحمدی نظرات () |

شعبده بازی

دست هایش را از کلاه بیرون آورد

کبوترها

چشمها

دستها 

پاها

 از کلاه او

پرواز می کردند

شعبده بازی

شبیه یکی از ما

کلاهش را برداشت

دستهایش را باز کرد

باران از انگشتانش بارید

زنی با لباسی  بلند از زمین رویید

که خمیده را ه می رفت

و اصلا با حقوق زنان کاری نداشت

شعبده باز

دستهایش را بالا برد

مردی از آسمان چکید

با تبر

که سیاه نبود

سفید نبود

زرد نبود

خونین بود

و به جنگ فکر می کرد

 به کودکانی که  دست ندارند

زن راه افتاد

مرد راه افتاد

کودکان

و شعبده باز ها  راه افتادند

فریاد میزدند

ما نود و نه درصد هستیم.

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/۸/٩ساعت ۱٠:۳٤ ‎ب.ظ توسط سحر شیرمحمدی نظرات () |

شادی های زمین

چروکیده اند

کرمی

لبخندهای خشکیده اش را مکیده

در پلک های باد کرده اش

تخم می گذارد

چروکهای بلندی

صورتش را می خراشد

آینه را بر می دارد

 می ایستد روی بروی خودش

...

شادی های زمین

لایه های نازکی 

که تحمل آفتاب را ندارند


 

نوشته شده در ۱۳٩٠/٧/۳٠ساعت ۸:۱٠ ‎ق.ظ توسط سحر شیرمحمدی نظرات () |

از چشمانش

پرنده ای می پرد

قفسی جا می ماند

درون سینه

بی آنکه آوازای

زمستان از رگهایش می وزد

استخوانهایش

قفل می شوند

لبخندی

گیر می کند پشت دندانهایش

در چشمهایش برف می بارد

در موهایش

بی آنکه

 نقطه ای

 حتی

 یا رد پایی

 از پرنده ای که پریده است.

نوشته شده در ۱۳٩٠/٧/۱۳ساعت ٤:٢٥ ‎ب.ظ توسط سحر شیرمحمدی نظرات () |

پرنده ای از شاخه

فرو ریخت که

بالهایش کوچیده بود

از تو بر نمی گردم

و زمان در کلماتم باد می کند

ققنوسی دستهایم را

برایت پست می کند

لباسهایم

چمدانم

می افتند روی تخت

کفشهایم

از خانه فرار می کنند

بدون بلیط

بدون بند

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/٦/۱٩ساعت ۱۱:۳٧ ‎ب.ظ توسط سحر شیرمحمدی نظرات () |

خانه ای

که از پنجره ام بالا می رود

ریشه اش آهنی

که آب را دوست ندارد

ساقه اش سنگ 

که از آفتاب, باد, باران می ترسد 

وبرگ هایش شیشه هایی

که نور را جذب نمی کنند

آوندهایش

در تاریکی زندگی می کنند

و آفت هایی

که شبها

 در آن گرم میشوند

عشق بازی می کنند

روزها زباله هایی که ازآن می تراود

خانه هایی

که مرگ از آنها متولد می شود

و خورشیدی

 که پرده های مجلل

انکارش می کند

آفت هایی که

تجارت می کنند

کتاب می خوانند

شعر می گویند

و جهان را از

فولاد, فقر , فاحشه

 انباشته می کنند ,از پنجره ام بالا میروند

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/٦/۱۳ساعت ۱٢:٤۳ ‎ق.ظ توسط سحر شیرمحمدی نظرات () |

دنیا به آخر می رسد

شعر تازه ای

به تنم باز می گردد

غرق می شوم

            و دست تکان میدهم

برای تو....

برای کشتی...

 برای ناخدا...

         که فکر می کرد شمال زمین را

قطب نمای کوچکی پیدا کرده است

 

موجی

از پیراهنم می گذرد

استخوانهایم  خیس می شود

خوابم می برد...

 

  سحر گاه 

دریا

تنم را به ساحل باز می گرداند

                             برای تو...

                                       برای کشتی ...

                                                           برای ناخدا...

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/٤/۱٢ساعت ۱۱:٢٩ ‎ب.ظ توسط سحر شیرمحمدی نظرات () |

باز میپرسم

 سراغت را........

از کجا یا کی؟

 از کدامین پل

 یا که در پای کدامین گل

در شبان تیره یا

در آفتاب بی دریغ ظهر؟

باز می گویی که:

 بس......

افسانه ها کوتاه!!!

باز می خندی که این هم

خواب شیرین در پس رویا؟

یا سرابی خیس

از دلی دیوانه, از دریا!!

شرط

آسمان روشن

ابرها آبستن باران

ارغوانها سبز

آن گل نارنچی صد رنگ

               همچنان زیبا

وآن درخت سرو ,هم رعنا

 ساز تو: باران...

نگاهت چون تن من گرم

                        در سرما

دستهای تو

                  اما.......... اما!

تاریخ تولد 31/2/89 

  1. دانلود کتاب خانم پرستو ارسطو بصورت رایگان مطالعه بفرمایید:
  2. http ://tehranpic.net/download.php?down=581233
نوشته شده در ۱۳٩٠/۱/۱٢ساعت ۱٠:۳٠ ‎ب.ظ توسط سحر شیرمحمدی نظرات () |

در چشمهایت

 پرنده ای مرده است

باید خودت پرواز را یاد بگیری

٢۵/٠۴/٨٩ تاریخ تولد این شعر

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱/۱٢ساعت ۱٢:٥٥ ‎ق.ظ توسط سحر شیرمحمدی نظرات () |


Design By : Night Skin