چشم براه باران

من زنده به گور می شوم بعد از تو/ تو مرده پرست می شوی بعد از من

از من

رودخانه ای رد می شود

دشتی

و کوهستانی

 سرزمینی که منم

زادگاه پرنده ای است

 که برای پریدن دل دل می کند

نوشته شده در ۱۳٩۱/٢/۱٥ساعت ۱٢:۱۱ ‎ب.ظ توسط سحر شیرمحمدی نظرات () |

تنهایی

یک آدم است

که وقتی آواز می خواند

چیزی نمی شنود

 

تنهایی یک آدم است

که هر روز

کیفش را بر میدارد

کفش می پوشد

می رود

 شب بر میگردد

قرص می خورد

می خوابد

 

تنهایی یک آدم است

که فکر میکند

راه میرود

می ایستد

پشیمان می شود.....

 

تنهایی یک آدم است!

 

 

 

نوشته شده در ۱۳٩۱/٢/۱٢ساعت ۱:٤۱ ‎ق.ظ توسط سحر شیرمحمدی نظرات () |

یک نفر

پاشویه ام می کند

تب دارم

و هذیانهایم

آوازی است

که یک زندانی

برای آزادی خوانده باشد

نگرانم

آزادی فرار کند

و جایی دور در انزوا

تب کند

کسی نباشد

پاشویه اش کند

 

نوشته شده در ۱۳٩۱/٢/۱٢ساعت ۱:٢۳ ‎ق.ظ توسط سحر شیرمحمدی نظرات () |

شاید

درد شبیه من باشد

مثل دستهایم

که استخوانی است

لای زخم

نوشته شده در ۱۳٩۱/٢/۱٢ساعت ۱:٠۱ ‎ق.ظ توسط سحر شیرمحمدی نظرات () |

به دنیا می آید

و اردیبهشت

هشت روزه می شود

شمع ها را فوت می کنی

آرزوهایم

خاموش می شوند

 

نوشته شده در ۱۳٩۱/٢/۱٢ساعت ۱٢:۳٩ ‎ق.ظ توسط سحر شیرمحمدی نظرات () |

در را باز می کنم

می گویم سلام

 به تنهایی

به اتاق

خاطره ای  از کنار شومینه

 بلند می شود

دستهایم را میگیرد

مرا می نشاند

روی زانوهایش

و لبهایم را

 

چشمهایم را می بندم

                  باز می کنم

شب از نیمه گذشته

و کسی به سلامم

پاسخی نداده است

 

مجموعه شعر ( با خودم بودم) اثر سعید حیدری انتشارات هنر رسانه اریبهشت به چاپ ر سید(( تهیه کنید: پاساژ فروزنده کتابفروشی خانه شاعران))

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱۱/٢۸ساعت ۸:۱٩ ‎ب.ظ توسط سحر شیرمحمدی نظرات () |

(1)

پا روی دلم گذاشتم

 گفتم برو

رد پایت : اما, اما....

*****

(2)

وقتی که میرود

شعرهایت شکل می گیرد

خودت

بی شکل می شوی

*****

(3)

گریه که می کنی

از خواب می پرد

انگار هنوز کودک است

****

(4)

دزدانه می خوابی

می ترسی

خوابهایت را بدزدم؟

****

(5)

تبر را داده ای دست من

یادت رفته

ریشه ها را کنده ای

****

(6)

نوازش کردن من سخت بود

من بچه بزرگی بودم

که شبها لالایی می خواستم

****

(7)

دعا می کنی بمیرم

کاش خدا

صدایت را می شنید

..

 01.05.89

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱۱/٢۱ساعت ٢:٠۱ ‎ق.ظ توسط سحر شیرمحمدی نظرات () |

تنهای ام را

از جاده جدا می کنم

هر کدام از ما

به راهی میرویم

هیچ کس در پایانه ها

کسی را نمی شناسد

پاییز

سه شنبه  فرار می کند

و تابستان

در تقاطع نواب

روی زمین می ریزد

برفهای زمستانی

بوی بهار نارنج می دهد

و زنی تنها

 در شهری دور

برای تو شعر می بافد

و تو در همین نزدیکی

از من دور می شوی

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱۱/۱٤ساعت ۱۱:٠٦ ‎ب.ظ توسط سحر شیرمحمدی نظرات () |

پرهایم

بوی کوچ میدهد

وقت خداحافظی

بالهایم

را می بندم

و روبه جنوب دراز می کشم

چرا به شمال زمین

کسی

بدبین نمی شود

جاده

از نیمه گذشته

و انگشتهای من در صندوق پستی

جا مانده است

چگونه برایت دست تکان دهم

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱۱/۱۳ساعت ٩:٢٥ ‎ب.ظ توسط سحر شیرمحمدی نظرات () |

آلوده ام به تو

چون ابری

که به آسمان

برمیگردی

ابرها را پاک می کنی

خانه ام بخار میشود

یک لنگه در

 باقی می ماند که

 باز نمیشود

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱۱/٥ساعت ۱:۳٤ ‎ق.ظ توسط سحر شیرمحمدی نظرات () |

باد

پنجره ام را باز می کند

پروانه ای

خودش را از خوابهایم

حلق آویز می کند

بیدار می شوم

چون شبگردی دیوانه

تمام شهر را

دنبال بالهایش می گردم

فراموشی

اینگونه اتفاق می افتد

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٠/۱٢ساعت ٤:٤٧ ‎ب.ظ توسط سحر شیرمحمدی نظرات () |

 سرما

  از پاهایم لیز می خورد

 و دستهایم

  انگشتانت را

 در لباسم چال میکنند

 پرنده هایی

  در گرمای سینه بندم

 بغ بغو میکنند

 و

 دندانهایت را

 شیر میدهند

چشمانت آتشم میزنند

  بوی آتش می گیرم

 به دامنت می زنم

خیس می شوی

 و بوسه ای طولانی

 دوباره

 از نو

 به تکرار ...

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٠/٢ساعت ٤:٥٦ ‎ب.ظ توسط سحر شیرمحمدی نظرات () |

کسی می ایستد

روبروی ماه

و فکر می کند

...!

کسی که فکر می کند

ماه را می بیند

...

روبروی چه کسی

ایستاده است؟

نوشته شده در ۱۳٩٠/٩/٢۸ساعت ۱:۱٠ ‎ق.ظ توسط سحر شیرمحمدی نظرات () |

چشمها

باید اتفاقی ,  باشند

تا عکس خوبی

از آب در بیاید

لبخندی گیر میکند

لابلای این شعر

قفل می شوند دندانها یم

کسی در درونم درد میکشد

سرم گیج میرود

می افتم

کلمات وارونه لبهایم را می لرزاند

دهانم باز می شود

سکوت سر می خورد

از حنجره ام

مرگ ادامه این شعر لعنتی است

close up

 درگذشت الهام اسلامی و غلامرضا بروسان را به تمام اهالی ادبیات تسلیت میگویم..گاهی پیش از برگریزان دلم پرپر میشود...مثل اینبار!

نوشته شده در ۱۳٩٠/٩/٩ساعت ۱۱:٠٦ ‎ب.ظ توسط سحر شیرمحمدی نظرات () |

صداهایی

در رفت و آمدند

در می زنند

یادداشت می گذارند

باز می گردند

فراموشت می کنند

صداهایی

در رفت و آمدند

عزیزم

این یادداشت نیست

نوعی آواز است

که فقط می توان آن را نوشت:

دوستت دارم

بلند بخوان!

 

انسان زمانی خود را می شناسد که به مرزهای خود می رسد   پائولو کوئیلو

نوشته شده در ۱۳٩٠/۸/۱٥ساعت ۱۱:۳٩ ‎ب.ظ توسط سحر شیرمحمدی نظرات () |


Design By : Night Skin